کد خبر: 5827 | زمان مخابره: ۹:۲۵:۲۵ - پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 217 بازدید | نسخه چاپی | لینک ثابت |

قهرمان مبارزه با اختناق آخوندی و اشک تمساح

بعضی‌ها هم که خود را در خیال فاسدٍ خویش پهلوان‌پنبه می‌دیدند و قهرمان مبارزه با اختناق آخوندی (!) هر چه می‌خواستند می‌گفتند و هر نسبت دروغ که می‌شد می‌دادند و برای آزادی اشک تمساح می‌ریختند و کسی هم نبود بپرسد“اگر اختناق است، پس چرا شما هر غلطی که می‌خواهید می‌کنید و هر چه میل دارید می‌خورید و هیچ کس هم هیچ‌چیز نمی‌گوید، آن هم در شرایطی که حزب از این همه آزادی و ولنگاری که در این کشور برای ضدانقلابیون وجود دارد سخت گله‌مند است و از برخورد بسیار بازِ حضرات مسئولین ایدهم! تعالی دل خوشی ندارد؟”
اوج تکامل روشنفکران
اوج تکامل این روشنفکران و هنرمندان آن است که آن جایزه کذایی را ببرند. جایزه منتسب به آن مخترع صلح‌طلب دینامیت (!) را. و غرب نیز این جایزه را بیهوده به کسی نمی‌دهد. آنها ممکن است منت گذارند و جوایز را به جهان‌سومی‌ها هم اعطا کنند، اما شرط نخستین آن وابستگی به تفکر غربی است. آنها جدایی هنر و تعهد را تبلیغ می‌کنند، اما جوایز خویش را به کسانی می‌بخشند که خود را نسبت به غرب و هنر و تفکر و سیاست آن متعهد بدانند.
عرفای سینه‌سوخته و مدعیان سلوک را به آنجا راه ندهند…
زمستان سپری شد و سیاهی به زغال ماند و چه باید گفت آنجا که بسیجیان راه صدساله را یک‌شبه پیمودند و پای نهادند بر معارجی از نور که عرفای سینه‌سوخته و مدعیان سلوک را به آنجا نپذیرفته‌اند، با همه آن هشتاد سال شب‌ها را شب‌زنده‌داری و روزها را روزه‌داری.
وقتی حضرت امام بفرمایند “در این دنیا افتخارم این است که خود بسیجی‌ام” ،آنها که افتخارشان به شاگردی امام و نوکری و دربانی اوست چه بگویند؟ و اگر امام را خود نشناخته باشیم، از آنان که شناخته‌اند شنیده‌ایم که آنچه خوبان همه دارند، او به تنهایی دارد؛ جان به فدایش. و اگر نه اینچنین بود، خداوند او را شایستگی مقام و منزلتی اینچنین و شأن و مرتبتی این همه نمی‌بخشید.
صبح دولت اولیاء نزدیک است. چهارده کنگره از کاخ کسری فروریخته است و این است فجر صادق “یوم الوقت المعلوم” که همه منتظر آنیم؛ فجر صادقی که بشارت طلوع در خود دارد.
ثمرات شجره  اومانیسم
میان ایدئولوژی‌های گوناگون غربی نیز تفاوتی حقیقی نیست؛ از مارکسیسم تا نیهیلیسم. ثمرات شجره واحد اومانیسم. در اصل و ریشه که دنیاگرایی و اروتیسم باشد با هم مشترکند. و لذا ما از مدعیان بی‌درد هنر جز این هم انتظاری نداشتیم که در هنگامه عشق و ایثار و جانبازی و شهادت، یا جانب استکبار جهانی را بگیرند دست در دست جنایتکاران بعثی بگذارند و یا نه، بی‌اعتنا به تاری، سر در لاکِ قلابی “هنر برای هنر” فرو کنند و بدبن بهانه، هنر خویش را در خدمت تبلیغات تجارتی قرار دهند و دعوت مردم به سوی غفلت‌زدگی؛و در این میانه، خوب، معلوم است که چه کسی به معنای مصطلح هنرمندتر است: آن کس که بی‌دردتر است و می‌تواند در کنار نعش شهدا و یتیمی دختربچه‌ها و پسربچه‌های کوچک، به ادا و اطوارهای روشنفکرانه و هنرمندانه دلخوش باشد و اصلاً به روی نامبارک خویش هم نیاورد که در کجای دنیا و در میان چه مردمی زندگی می‌کند.
دموکراسی غربی فریبی بیش نیست…
یکی دیگر از این تناقض ها »دموکراسی«است. دمو کراسی به مفهوم »حکومت مردم« است ، اما در عمل، حتی در بهترین نمونه های حکومت دموکراتیک ، حقوق ملت نقابی است که در پس آن ثروتمندان پنهان شده اند.اشپنگر می گوید: اگر در میان طرفداران دموکراسی نفوس مقتدری وجود نداشت، موضوع دموکراسی فقط در درون دلها و روی کاغذ باقی می ماند….
مگر »پیش« و »پس« کجاست که آنها »پیش« رفته باشند ؟
ما با پذیرش خود به عنوان کشور »عقب افتاده« و پذیرش غرب به عنوان »پیشرفته« چه چیزی را پذیرفته ایم؟ تنیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این » عقب ماندگی« را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر »پیش« و »پس« کجاست که آنها »پیش« رفته باشند و ما »پس« مانده؟
اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند، صد سال سیاه می خواهم که به آنجا نرسیم و اگر »پس« اینجاست که ما اکنون قرار داریم ، چه بهتر که در همین جا بمانیم. پذیرش همین یک معنا در سراسر کره زمین کافی است برای آنکه هیچ انقلابی ایجاد نشود ،چرا که اگر »غایت انقلاب« در نهایت همان است که غربی ها به آن دست یافته اند، دیگر چه انقلابی؟ فقط می ماند آنکه مردمان کشورهای عقب مانده همچون دانشجویان چینی به خیابان بریزند و از دولت های خویش بخواهند که هر چه زودتر آمریکایی شوند و به کشورهای »پیشرفته« ملحق گردند!
جنگ پایان نیافته فقط شکل آن عوض شده است…
تعبیر » تهاجم فرهنگی« تعبیری است متعلق به سالهای پس از قبول قطعنامه ی ۵۹۸ و اتمام جنگ، و به عبارت روشن تر این تعبیر بدیع که بصورتی کاملاً خودبخودی ابداع شده، بر این حکم منطقی استوار است که » دشمن ما، هر که هست، پس از اتمام جنگ در جبهه های نبرد نظامی، روی به حیله ای دیگر آورده و جبهه ای فرهنگی برای نبرد با انقلاب اسلامی گشوده است.«
با صرف نظر از اینکه این جبهه در کجا گشوده شده است و سلاح دشمن چیست و چگونه هجوم می برد و سوالهای دیگری که دربرابر این حکم پیش می آید ، این حکم منطقی بر چند پیش فرض مبتنی است:
۱- یکی آنکه جنگ پایان نگرفته، چرا که صور ممکن جنگ ما با دشمن تنها منحصر در نبرد نظامی نیست.
۲-دیگر آنکه دشمن ماهم فقط همان نیست که علی الظاهر در جبهه های نبرد نظامی رو در روی ما بود .
۳- و سوم آنکه غایت دشمنان ما از آغاز کردن جنگ، مبارزه با انقلاب اسلامی است و بنابر این، صدام و ارتش بعث، در حقیقت امر، شمشیری بدست آمریکا بودند که دشمن اصلی ماست.ابداع تعبیر »تهاجم فرهنگی« ، همانطور که گفتم، بر این سه پیش فرض مبتنی است.
ازنظرجامعه ی روشنفکری دین و دینداری خرافه ای بیش نیست…
این تهاجم فرهنگی اگرچه صورت توطئه دارد، اما بدون تردید نه آنچنان است که بتوان بر وابستگی مستقیم همه ی روشنفکرانی که مخالف انقلاب اسلامی هستند حکم کرد. چنین نیست.روشنفکری حقیقتی دارد که در هیچ کجا جز دنیای غرب تعین نمی یابد.اما به هر تقدیر، جامعه ی روشنفکری اصولاً‌غرب گراست و با تفکر غرب زده می اندیشد و حتی اگر روی به دینداری بیاورد به شدت در معرض التقاط قرار دارد. روشنفکر به مفهوم »ولایت « اعتقادی ندارد، چرا که به دموکراسی غربی ایمان آورده است. او مومن به شریعت علمی است و با احکام ساده و متعارف و عوام زده ی علوم تجربی و انسانی می اندیشد و با پشتوانه ی چنین تفکری، دین و دینداری خرافه ای بیش نیست. بنا بر این تفکر، عصر دین سپری شده و عصر علم فرا رسیده است و علما و متدولوژیست ها نه تنها جای انبیا بلکه جای فلاسفه را نیز گرفته اند… بنابر این، چه بسا که روشنفکران یک قوم با رویکرد به ظاهر ریاکارانه ی دموکراسی غربی و شیفتگی مجنون وار نسبت به دستاوردهای شگفت انگیز تکنولوژی، تبلیغ تفکر غربی و اشاعه ی آن را نوعی مبارزه ی ارزشمند بینگارند و به این اعتبار، به هویت و استقلال خود پشت کنند. اگر در مسئله ی تهاجم فرهنگی هم باز روشنفکران مورد اتهام هستند از همین جاست.
نکته ی آخر
ذکر آخر اینکه: نباید فراموش کرد که همواره »ضعف های« ماست که شیطان رابه طمع می اندازد و در این مورد نیز ضعف های ما را باید در ایجاد شرایط آماده برای تبلیغات و عملیات روانی دشمن دخیل دانست.آنچه که مسلم است این است که ساختمان نظام جمهوری اسلامی بر اصولی شکل گرفته است که ضعف های فردی و جزئی را در موجودیت کلی خود مستحیل و این امکان را از بین میبرد که خدای ناکرده در ذات اسلامی نظام تغییری حادث شود و دشمنان داخلی و خارجی از این لحاظ امید در باد بسته اند؛ اما از سوی دیگر، هرگز از این حقیقت عافل شد که آنچه دشمن را طمع کار میکند این است که مع الاسف نشانه های بسیاری از گرایش های لیبرالیستی و غرب گرایانه درغالب موسسات وابسته به دولت و علی الخصوص در مراکز فرهنگی هنری آن به چشم میخورد که چهره مشوهی از نظام جمهوری اسلامی در دیدگان نامحرم می نشاند.که با صرف نظر از استثنائاتی معدود، دوستان انقلاب را سخت به اضطراب و حیرت می اندازد ودشمنان را به طمع.
اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار ؟
ماه ها از پایان یافتن جنگ و بسته شدن باب جهاد فی سبیل الله گذشته است و برای بسیاری ، جنگ دیگر جز خاطره ای دور از یک دوران سپری هیچ نیست .
اما برای آن که قسمتی از وجود خویش را در جنگ نهاده است ، چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد؟ برای آن که چشم هایش را در جنگ نهاده است ، دستش را ، پایش را ، دست هایش را ، پاهایش را و چه بسا چشم ها و دست ها و پاهایش را در جنگ نهاده است ، چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد ؟
برای او جنگ ، خاطره دور از یک دوران سپری شده نیست … باب جهاد را خداوند بر من و تو بسته است اما برای او ، همچنان مفتوح است ، چرا که چشمانش دیگر باز نگشته اند .شیطان می خواست که با قدرت سلاح بر جهان حکومت  یابد و مومنین، با گوشت و پوست و رگ و استخوان در برابرش ایستاده اند،  بمب ها و موشک هایش را به جان خریدند و در فضایی آکنده از بخارات مرگبار شیمیایی، از استقلال و شرف و عزت خویش دفاع کردند… و هرگز در برابر عمل خویش مزدی نخواستند. اما اکنون که علی الظاهر جنگ خاتمه یافته است، آیا باید در فراموشکده ها و غفلت کده های اذهان من و تو، در هیاهوی شهر گم شوند و…
شاید جنگ خاتمه یافته باشد، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار!، این غفلتی که من وتو را در خود گرفته است، ظلمات قیامت است.
دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.
مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.

منبع:البرز نیوز



ارسال نظر


آخرین خبرها