دا شتم کتابامو جا به جا می کردم، تکه کاغذی از لای یکی از اون کتابا به زمین افتاد تا نگاهم به نوشته روی اون افتاد یادم اومد ۸ سال پیش اون رو برای دوستی نوشته ام اون روزا این شعر من رو تو فکر عمیقی فرو برد . که خدا یا کرمت رو شکر تو که میدونشتی این موجودات دوپا و دارای شعورت رو که آفریدی این قدر به تو و خودشون جفا می کنند، پس چرا آفریدی ! ،
آفریدی تا غم انسانهای در بند واسارت بینیوگویی که ( ان الله مع الصابرین) ! تا کی صبر ؟
دنیا از همان آغاز آفرینش روی خوش به این آدم خاکی نشان نداداست
هر چه بوده ظلم ظالم جور صیاد!
صبر ایوب هم ندادی بهر آدم که بگوید : شکرلاالله راضیم به رضایت!
مجریان دین الله دراین سوی و در آن سوی دنیا در پی امیال خویش و بستن افسانه تقوای حق اند!
گمانم این علی ما ،نا گزیراز هربنده و تنها به امید مدد با حق تعالی
اینچنین بی پروا سفره ای ازنای دل با عرش بالامی سراید که ای خدا:
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
روح اله بهشتی








