کد خبر: 4598 | زمان مخابره: ۱۸:۳۵:۳۷ - جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 188 بازدید | نسخه چاپی | لینک ثابت |

رحلت پیامبر(ص) و شهادت امام حسن (ع) تسلیت باد

مدینه حال و هوای غریبی دارد. چندی است که شهر پیامبر(ص) ، مونس اشک و آه شده است و خاطره خنده و تبسم را از یاد برده است.
از آن هنگام که کاروان بزرگ حج ، از زیارت خانه خدا باز گشته ‏اند،هر لحظه سیمای ملکوتی پیامبر(ص) افروخته‏تر می‏شود و سرو بلندش، پس از یک عمر تلاش و پیکار، خمیده‏تر.
گویا در همین روزها پیک الهی برای او پیام آورده است که ای محمد :
«تو می‏میری، دیگر مردمان نیز می‏میرند.» (زمر ۳۰)
در حالی که دست بر شانه علی(ع) دارد، راهی «قبرستان بقیع» می‏شود، تا در واپسین لحظات، برای اسیران خاک، طلبِ آمرزش کند.
با قدمهایی شمرده، وارد «بقیع» می‏شود. با نگاهی مهربان یک یک قبرها را از نظر می‏گذراند و برایشان «فاتحه» می‏خواند.
سپس غرق در افکاری آشفته، ابروانش در هم گره می‏خورد و با نگرانی می‏گوید : فتنه‏ها، همچون پاره‏های شب تیره، پیش می‏آیند، در حالی که پیوسته و متراکمند.
نگاهی به علی(ع) می‏افکند و می‏فرماید: کلید گنجهای دنیا و آخرت را به من پیشنهاد کرده‏اند و مرا میان آن و ملاقات پروردگار مخیر ساخته‏اند.اما من دیدار با خدا را برگزیدم.(۱)
علی(ع) پریشان می‏شود؛ چرا که دریافته است، پیامبر(ص) آخرین لحظات حیات را تجربه می‏کند.
اما این پیامهای آسمانی برای پیامبر(ص)، نوید پایان رنجهاست. بیست و اندی سال، تلاش و پیکار و وقایع تلخ و شیرین آن، از برابر دیدگانش رژه می‏روند.
به یاد می‏آورد که چگونه بر سرش خار و خاشاک می‏ریختند و پای نبوتش را با کینه‏های دیرینه می‏خلیدند.
دوران تلخ شِعب ابی‏طالب و ناله‏های جانگداز «سمیه» و «بلال»، در زیر خروارها عداوت و دشمنی، از خاطرش محو نمی‏شود.
اما اینک، در آن سوی آسمانها، پیامبران و اولیاء، صف در صف، انتظار مقدمش را می‏کشند و ملایک به یُمن ورودش بهشت را آذین بسته‏اند.
فرشتگان دیدگان ملتمس خود را فرش راه او کرده‏ اند و جبرئیل و میکائیل و اسرافیل، چشم از زمین بر نمی‏دارند.
اما در پس تمامی شادیها، غمی جانکاه در وجود پیامبر(ص) شعله می‏کشد و بر چهره‏اش هاله‏ای از اندوه نشانده است.
گویا در این دنیا، دل در گرو دلبندی دارد ، که نمی‏تواند بدون او از این کره خاکی دل بر کند. دلبندی که حاصل عمر اوست و تمامی رنجهای نبوت را در دامان پر مهر و عطوفت او تحمل کرده است. گاه که سرمای تلخ و گزنده کفار، قلبش را می‏آزارد، تنها حرارت دلربای این شاهکار عالم هستی،
شکوفه‏های امید را در قلبش می‏پروراند و در جهان پر از تعفن و لجنزار کفر و شرک، تنها بوی بهشت را از او استشمام کرده است .
و در میان تمامی خاکیان، تنها او و چند تن دیگر از افلاکیان را مشاهده کرده است.
چگونه می‏تواند به عرش پرواز کند، اما پاره تن خود را در فرش، بی‏هیچ تکیه‏گاهی، یکه و تنها رها کند.
گردباد حوادث را می‏بیند، که پس از او فاطمه‏اش(س) را در بر می‏گیرند و گُل وجودش را در تندباد ظلم و تعدّی پرپر می‏کنند.
از سوی دیگر، فاطمه چگونه بی‏پدر، در این ظلمتکده خواهد ماند. او که چشمان مهربانش با وجود پیامبر(ص)، پیوندی ناگسستنی یافته است، چگونه می‏تواند پس از این، بر خاک سرد و تیره مرقد پدر بنگرد.
دل زهرا(س) با قلب پیامبر(ص) می‏تپد و روح و روان فاطمه(س) آمیخته‏ای از روح مقدس پیامبر(ص) است.
اگر پیامبر(ص) بمیرد، فاطمه(س) هم می‏میرد.
چندی پیش پیامبر(ص) به فاطمه(س) فرمود: دخترم! هر سال جبرئیل تمامی قرآن را یک‏بار برای من می‏خواند؛ اما امسال دو مرتبه آن را خواند.
فاطمه(س) نگران و مضطرب پرسید: پدر؛ معنی این کار چیست؟!
ـ دختر عزیزم؛ گویا امسال، آخرین سال زندگی من است.(۲)
از آن هنگام، دیگر گل لبخندی بر گلزار چهره فاطمه(س) نشکفت و آن چهره بشاش و زیبا به چهره‏ای افسرده و غمگین بدل شده است.



ارسال نظر


آخرین خبرها