کد خبر: 2953 | زمان مخابره: ۱۰:۱۲:۰۸ - یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 207 بازدید | نسخه چاپی | لینک ثابت |

برخورد بوئینگ ۷۴۷ با برج میلاد یک روز پس از ۱۱ سپتامبر

در هواپیما نشسته‌اید. از این که بعد از چند ماه به وطن‌تان بازمی‌گردید، خیلی خوشحال هستید. مسافری که کنارتان نشسته، خارجی است. اسم‌تان را از شما می‌پرسد. جواب می‌دهید. او حرف دیگری نمی‌زند و در طول پرواز حوصله‌تان سر می‌رود.
مسافری که روی صندلی پشتی‌تان نشسته، یک دختر کوچولوی خوشگل و مامانی است. از مادرش اجازه می‌گیرید که کمی با دخترش بازی کنید. او اجازه می‌دهد. دختر کوچولو را روی پای‌تان می‌گذارید و با او حرف می‌زنید. مهماندار می‌گوید هواپیما به تهران نزدیک است و از شما می‌خواهد که بچه را به مادرش برگردانید.

چند لحظه بعد وقتی مهماندار برای چک کردن کمربند از کنارتان عبور می‌کند به شما می‌گوید که پیراهن‌تان لک شده است. روی شانه‌تان را نگاه می‌کنید و یک لکه بزرگ قرمز می‌بینید. کمربند را باز می‌کنید و به عقب برمی‌‌گردید. لب‌های قرمز دختر کوچولو را نگاه می‌کنید. شما چندین ماه خارج از کشور بوده‌اید و حالا اگر با این وضع دیده شوید، نمی‌توانید هیچ چیزی را ثابت کنید.

از جای‌تان بلند می‌شوید و به طرف دستشویی می‌روید. سرمهماندار می‌گوید هواپیما بر فراز تهران است و از شما می‌خواهد که روی صندلی بنشینید و کمربندتان را ببندید.

مادر دختر کوچولو که ماجرا را فهمیده، می‌گوید می‌توانید در دستشویی ترمینال فرودگاه پیراهن‌تان را پاک کنید. با خودتان فکر می‌کنید که انجام این کار غیرممکن است. چون در آن صورت همسرتان از پشت شیشه‌های سالن انتظار فرودگاه می‌بیند که شما دستشویی را به دیدن او ترجیح داده‌اید. چاره دیگری ندارید.

هواپیما فرود می‌آید. موبایل‌تان را روشن می‌کنید. همسرتان بلافاصله تماس می‌گیرد. جواب می‌دهید. او با خوشحالی می‌گوید که پدرش پارتی‌بازی کرده و الان مانند فیلم‌های هالیوود با اتومبیل، کنار پلکان هواپیما منتظر شما هستند. چشم‌هایتان را می‌بندید و به زبان انگلیسی زیر لب با خودتان حرف می‌زنید: «مثل هالیوود، آن‌ها روی باند منتظرند.»

مسافر خارجی که کنارتان نشسته‌ یک تروریست است و با شنیدن این حرف شما فکر می‌کند که از سوی سازمان تروریستی برای حمایت او آن‌جا هستید و حالا ورود او به این کشور لو رفته است.

 از جایش بلند می‌شود و به طرف مهماندار می‌رود. یک اسلحه دست‌ساز روی سر او می‌گذارد و مهماندار را تا پشت کابین‌خلبان می‌کشد و می‌گوید که می‌خواهد وارد کابین بشود. در همین لحظه یکی از محافظان پرواز با اسلحه گروگانگیر را تهدید می‌کند که اگر مهماندار را رها نکند، به طرف او شلیک می‌کند. تروریست با شلیک یک گلوله محافظ را زخمی می‌کند. او از خلبان می‌خواهد که در را باز کند، در غیر این‌صورت مسئولیت حوادث بعدی را بر عهده نمی‌گیرد.

کمک‌خلبان در را باز می‌کند. تروریست مهماندار را رها می‌کند و وارد کابین می‌شود.

او از خلبان می‌خواهد که چرخ‌ها را جمع کند و به پرواز ادامه دهد. شما همچنان به جای ماتیک فکر می‌کنید. تروریست به خلبان می‌گوید که خودش دوره خلبانی دیده و کسی نمی‌تواند او را فریب بدهد. سپس در کابین را کمی باز می‌کند و با فریاد، اسم شما را صدا می‌زند.

نمی‌دانید چرا شما را صدا زده است. به داخل کابین می‌روید. او می‌گوید که در صورت فرود هواپیما کوچک‌ترین شانسی برای زنده ماندن ندارد و تصمیم گرفته هواپیما را به جایی بکوبد. تروریست در جست‌وجوی یک ساختمان بسیار مهم و حساس است، اما چون با ایران آشنایی ندارد از شما راهنمایی می‌خواهد.

با خودتان فکر می‌کنید اگر جوابش را بدهید در دادگاه شریک‌جرم او محسوب می‌شوید. اما اگر قرار باشد هواپیما با جایی برخورد کند، دیگر دادگاهی تشکیل نمی‌شود. سعی می‌کنید ساختمانی را معرفی کنید که انهدام آن کم‌ترین تلفات جانی را داشته باشد. برج‌‌ میلاد را به او پیشنهاد می‌کنید. تروریست قبول نمی‌کند و می‌گوید می‌خواهد خسارت و تلفات بالایی به جا بگذارد.

احساس بدی دارید. شما نمی‌توانید جان صدها هموطن را بگیرید. به این فکر می‌کنید که جز خودتان افراد دیگری هم در هواپیما حضور دارند و اگر شما چیزی نگویید، او از دیگران می‌پرسد. تصمیم می‌گیرید کار را تمام کنید. کنار خلبان زانو می‌زنید و به زبان فارسی آهسته به او ثابت می‌کنید که همکار گروگانگیر نیستید.

خلبان هم می‌گوید: «چند دقیقه قبل سوخت هواپیما را تخلیه کردم اما چون هواپیما اسقاطی است و نقص دارد، سیستم هشدار تخلیه‌ باک عمل نمی‌کند و تروریست متوجه این قضیه نشده است. الان هم سوخت کافی نداریم و هواپیما تا کم‌تر از بیست دقیقه دیگر سقوط می‌کند. امروز هم ۱۲ سپتامبر است. بزنیم به برج میلاد، معنادار می‌شود.»

از خواب می‌پرید.

اطراف‌تان را نگاه می‌کنید. در هواپیما هستید. نمی‌دانید چقدر از اتفاقات را در خواب دیده‌اید. مسافر خارجی کنارتان نشسته است. از این که او واقعا تروریست نیست، خیلی خوشحال هستید.

آهسته از مهماندار می‌پرسید چه ساعتی به تهران می‌رسید. او می‌گوید: « الان روی باند مهرآباد منتظر پلکان هستیم.» خیال‌تان راحت می‌شود. به خاطر می‌آورید که همسرتان روی باند منتظرتان است. موبایل‌تان را روشن می‌کنید. همسرتان بلافاصله تماس می‌گیرد. جواب می‌دهید و می‌گویید: «می‌دانم که روی باند، کنار پلکان منتظرم هستی!»

همسر آینده‌تان عصبانی می‌شود و می‌گوید: «می‌توانم حدس بزنم که چه کسی حضور من را به تو لو داده، اما باید بدانی همان آدم به من هم گفته که چه چیزی روی شانه پیراهنت است.»

پدر همسر آینده‌تان مدیر همان شرکت هواپیمایی است که با آن سفر کردید و دخترش با بیش‌تر مهماندارهایشان دوست است.
 

برگرفته از کتاب «۱۲ سپتامبر»، نوشته «فرورتیش رضوانیه»



ارسال نظر


آخرین خبرها