آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین
پربازدید ها
کد خبر: 7333
تعداد نظرات: 26 نظر
تاریخ انتشار: پنجشنبه 27 May 10 - 21:56

گفتگو با پسری دو جنسه: دلم مي‌خواهد دختر باشم

اسمش به چهره‌اش نمي‌آمد؛ زني با قدي ميانه با مانتو و روسري و كمي هم آرايش و البته صورتي نمكين كه كشش داشت. كمي روي تخت خشك بيمارستان جابه‌جا مي‌شود و موهاي بلند رنگ شده‌اش را باز مي‌كند و مي‌گويد: «آماده‌ام.» نمي‌دانم حرفم را از كجا شروع كنم. حالا رودرروي…

اسمش به چهره‌اش نمي‌آمد؛ زني با قدي ميانه با مانتو و روسري و كمي هم آرايش و البته صورتي نمكين كه كشش داشت. كمي روي تخت خشك بيمارستان جابه‌جا مي‌شود و موهاي بلند رنگ شده‌اش را باز مي‌كند و مي‌گويد: «آماده‌ام.» نمي‌دانم حرفم را از كجا شروع كنم.
حالا رودرروي من زني 25 ساله نشسته كه صورتش مي‌گويد آدمي از جنس من است، ولي بيماري‌اش مي‌گويد نه. دست‌هاي بزرگ و زمختش كه با رنگ‌آميزي ناخن‌هايش كمي غريب است، با آن هيكل پسرانه جور در نمي‌آيد، ولي نگاهش مي‌گويد او دختري است مثل همه دخترها. دوست دارم خانم صدايش كنم، او هم دوست دارد. از تحصيلاتش مي‌پرسم و البته از شغلش. مي‌گويد تكنسين مخابرات است و در همين رشته هم درس خوانده است، ولي با سختي.
او از روزهايي مي‌گويد كه هميشه مورد تمسخر پسرها بوده است و دخترها هم ميلي به دوستي‌اش نداشته‌اند و از روزهايي كه به خاطر چهره دخترانه‌اش مجبور به پوشيدن كلاهي بوده كه مردم همواره به زيرش سرك مي‌كشيده‌اند. او بيماري دوجنسي(TS / روان‌دگر جنسي)‌ از شهر شيراز است؛ كسي كه 25‌‌سال هيكلي مردانه داشته، ولي با روحي زنانه زندگي كرده است.
او حالا به بيمارستان آمده تا به قول خودش داستان تلخ اين سال‌ها برايش تمام شود. باورش كمي سخت است. اين‌كه همه تو را مرد بدانند، ولي خودت زير بار مرد بودنت نروي؛ اين‌كه روحت به زنانگي پرواز كند، ولي در قفس مردانگي اسير باشي.
وقتي از دنيايش و اين‌كه اين دنيا چه شكلي است، مي‌پرسم با همان آرامش ذاتي و البته لبخندي كه هرگز فراموشش نمي‌شود برايم مي‌گويد:«دنياي ما هم پسري دارد هم دختري، ولي نه پسريم و نه دختر. دنياي دوگانه كه بين زمين و آسمانش گير كرده‌ايم.» وقتي اين جملات را مي‌گويد، طنين صدايش آن‌قدر گرم و راستگو است كه باورش مي‌كني. حرف‌هايمان كه به اينجا مي‌رسد، زني كه ماسكي بر دهان و بيني دارد، وارد اتاق مي‌شود.
او هم شيرازي است و همراه محمد‌رضا. يك بيمار تي اسي ديگر كه هيچ‌وقت جرات جراحي را به خود نداده است. اسمش را نپرسيدم شايد غلامرضا شايد حميد يا وحيد، ولي چشم‌هاي او هم داد مي‌زند كه دختر است. اما حيف، او بايد سال‌هاي زيادي از عمرش را در زندان تن از دست داده باشد. او حالا زني ميانسال است كه مرد بودنش را با پوششي زنانه مخفي مي‌كند.
او كه در گوشه‌اي از اتاق مي‌نشيند، پرستار با سرنگ خون‌گيري وارد مي‌شود. محمد‌رضا آستين لباس توري و سرخابي‌اش را بالا مي‌زند و با اشاره سر مي‌گويد: بپرس. مي‌خواهم از روزهايي كه شاگرد مدرسه بوده برايم بگويد و همين‌ كار را مي‌كند: از همان دوران ابتدايي وضع خوب نبود، چون شكل دخترها بودم ولي مدرسه‌ام پسرانه بود. وقتي هم بزرگ شدم، هميشه مردم مسخره‌ام مي‌كردند. چيزي كه بيشتر آزارم مي‌داد، اين بود كه مي‌خواستم با دخترها دوست باشم و با آنها بازي كنم؛ اما به پسرها هم جور خاصي علاقه داشتم.
يك حس غريب كه اذيتم مي‌كرد. در دوران راهنمايي هم ظاهرم مثل بقيه پسرها بود، ولي باز هم آنها به من و من به آنها حسي عجيب داشتيم. وقتي به دبيرستان رفتم، وضع تغيير كرد. در آن سال‌ها حس زنانه‌ام عود كرد و ديگر مطمئن بودم دخترم. حتي به لباس‌هاي دخترانه هم كشش زيادي داشتم، ولي سعي مي‌كردم خودم را كنترل كنم.
كار خونگيري‌اش تمام مي‌شود و او آستينش را به سختي پايين مي‌كشد و از سال‌هاي دانشگاه مي‌گويد: وقتي وارد دانشگاه شدم، فهميدم من دخترم و در تمام اين سال‌ها خودم را گول زده‌ام. براي همين، پيش روانپزشك رفتم و او ترنس بودنم را تاييد كرد. همان موقع تصميم به جراحي گرفتم.
او مثل اين‌كه چيزي از يادش رفته باشد، خنده‌اي معني‌دار مي‌كند و با صداقتي عجيب از روزهايي حرف مي‌زند كه با همكلاسي‌ اول دبيرستانش آن‌قدر صميمي شده كه تصميم به ازدواج با او گرفته است. نگاهش را به سقف مي‌دوزد. انگار تصوير او را مي‌بيند. دست‌هايش را روي قلبش گره مي‌كند و با ذوقي كه از چشم‌هايش مي‌بارد، مي‌گويد: خيلي دوستش داشتم. تا به حال چندين بار تصميم گرفته‌ام كه پس از جراحي به سراغش بروم؛ اما مي‌ترسم خانواده‌اش بد برخورد كنند يا اين كه ازدواج كرده باشد.
فرصت خوبي است تا از مرد آرزوهايش بپرسم. سريع جوابم را نمي‌دهد و با آرامش كمي فكر مي‌كند شايد مي‌خواهد سنجيده سخن بگويد يا شايد همه حقيقت را: «برايم چهره، شغل، پول، تحصيلات و مثل اينها اهميتي ندارد. فقط دوست دارم به مرد زندگي‌‌ام كه مال من است عشق بورزم.» وقتي اين جملات را مي‌گويد، محمدرضا برايم محو مي‌شود و ماندانا شكل مي‌گيرد. او زني كامل است كه انكار شدني نيست.

او تنها طعمه طبيعت و نقص در آفرينش است. مي‌خواهم از خانواده‌اش بيشتر بدانم. در اولين برخورد مي‌توان حدس زد كه بايد آدم‌هاي همراهي باشند؛ چون محمدرضا خيلي با روحيه است. مدت‌هاست كه پدرش مرده و او به دليل فقر، كمك خرج مادر بوده است.
مي‌گويد: روزي كه بيماري‌ام را در خانه مطرح كردم، مادرم 6 روز قهر كرد و رفت. ولي خواهر و برادرم خيلي خوب پذيرفتند. خاله و دايي‌هايم هم همين‌طور (به جز يكي‌شان)‌، اما بالاخره من پيروز شدم. مادرم با روان‌شناس صحبت كرد. چون شكل دخترها بودم، مادرم توانست قبولم كند. حالا 2 سال است ماندانا صدايم مي‌كنند.
خيلي دردآور است. فقط خدا مي‌داند او از چه دقايقي حرف مي‌زند و چه بر او گذشته است. كسي كه دنيايش با دنياي او فرق دارد، هرگز اينها را نمي‌فهمد و اين درد دل اوست. وقتي تعريف مي‌كند كه بچه برادرش 2 سال است به جاي عمو به او عمه مي‌گويد و بچه خواهرش كه تا به حال خاله نداشته، اين‌طور صدايش مي‌كند، دلم برايش مي‌سوزد. ولي اميد به زندگي از او فوران مي‌كند.
يك نوع حس ناآشنا كه قلقلكش مي‌دهد و منتظر روزهاي پس از جراحي نگهش مي‌دارد. خيلي دوست دارم به دنياي آرزوهايش بروم. آنجا بايد جاي قشنگي باشد، ولي وقتي از روياهايش مي‌گويد، آنقدر كوچكند كه حس ترحم آدمي را بر مي‌انگيزند. وقتي مي‌گويد رفتن به استخر زنانه و باشگاه بدنسازي،‌ جاهايي كه تا حالا به خاطر هيكل مردانه‌اش پا به آنها نگذاشته، نهايت آرزويش است، باز هم دلم برايش مي‌سوزد.
عجيب است او تمايلي به ازدواج ندارد. شايد براي اين كه خوب مي‌داند در اين دنيا سهمي از فرزند نخواهد داشت. نگاهش به مردها خوشبينانه نيست، آخر او فكر مي‌كند پس از اين همه رنج كه بتنهايي كشيده و زجري كه پس از جراحي خواهد كشيد، هيچ مردي حق ندارد بدون زحمت از راه برسد و صاحب همه چيز بشود. مي‌گويد برخي مردها لياقت زندگي ندارند. به چشم‌هايش خيره مي‌شوم. هيچ ترديدي در گفته‌هايش ندارد.
شايد او با اين حرف‌ها مي‌خواهد خودش را قانع كند. شايد هم چيزهايي مي‌داند كه ما نمي‌دانيم. به خاطر مي‌آورم كه نيمي از او هنوز مرد است. او مصرانه حرف از بي‌وفايي مردها مي‌زند. باز هم به عقب برمي‌‌گردد. برايم از دوستانش مي‌گويد. آنها كه جامعه و خانواده دركشان نكرده‌اند و دارند زجر مي‌كشند. او برايم از دوستي مي‌گويد كه پدر و مادرش مي‌خواستند او پسر بماند، ولي روحش به اين كار رضا نبود. براي همين 6 بار خودكشي كرد، ولي نجاتش دادند؛ اما بالاخره خودش را با آمپول هوا كشت. مي‌گويد او وصيت كرده بود كه مرده‌شور مرد او را نشويد؛ چون چندشش مي‌شود. براي همين يكي از ترنس‌هاي زن او را شسته است.
مي‌گويد: دوستم مي‌گفت بياييد همه با هم قرص بخوريم و بميريم تا در آن دنيا دختر كاملي باشيم، اما حالا پسري كه دوستش داشت، هر پنجشنبه به قبرستان مي‌رود و روي قبرش گل مي‌گذارد. دنياي ترنس‌ها دنياي دردناكي است. او باز هم تعريف مي‌كند. مي‌گويد بعضي دوستانم مي‌خواهند جسمشان هم مثل روحشان شود، ولي خانواده‌هايشان مخالفت و آنها را به زور مجبور به ازدواج مي‌كنند. مي‌گويد بعضي‌ها فكر مي‌كنند اگر يك مرد ترنس، زن بگيرد خوب مي‌شود؛ اما بعد از بچه‌دار شدن هم كار اين آدم‌ها به طلاق مي‌كشد. او داستاني عجيب برايم مي‌گويد.
اين كه يكي از دوستانش كه روحش دختر است، با زني عادي ازدواج كرده و او به دليل عشق به شوهرش هر روز لباس زنانه به او مي‌پوشاند و آرايش كرده به سركار مي‌فرستدش. اين ديگر از آن حرف‌هاست، اما واقعيت دارد. او باز هم حرف براي گفتن دارد، ولي خيلي چيزها را نمي‌توان نوشت. با اين حال، او اصرار دارد كه ما بنويسيم كه از ترنس‌ها چه سوءاستفاده‌هايي مي‌شود.
مي‌گويد وقتي به آدم‌هايي مثل ما كه از همه جا رانده شده‌ايم كمي عشق ورزيده شود، بدون آن كه مرز آن را با هوس بدانيم، گول مي‌خوريم. وقتي اين را مي‌گويد، سرش را به سمت دوستش كه خيلي ساكت است مي‌چرخاند تا او هم حرفش را تاييد كند. او هم با سر تاييد مي‌كند و به نشان تاسف سرش را تكان مي‌دهد. محمدرضا كمي نگران است. مي‌گويد: خيلي شوق دارم خودم را پس از جراحي ببينم.
البته شايد در كنار شوق كمي ترس هم طبيعي باشد. او و هزاران ترنس ديگر ساعت‌ها زير تيغ جراحي تاب مي‌آورند تا از پوسته مصنوعي خود بيرون بيايند و تولدي ديگر را تجربه كنند. حرف‌هايمان كه تمام مي‌شود، او و دوستش از دنياي خودشان مي‌گويند، همان دنيايي كه در آن سرانجام محمدرضا دختري كامل خواهد شد.
مريم خباز

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس [email protected] برای ما ارسال فرمایید.

سلام من نازی هستم از تهران 25 سال من می خواستم بگم که برای این دوجنسه ها کاری بکنید خونه ای جای برای این ها بزنید برای این ها کاری بزنید تا این ها هم مثل تمام ادم های دیگه کار کن من ناراحت میشم می بینم که اینارو اذیت می کن اخه این ها هم ادم هستن فقت بیماریTS دارن چرا ما باید انقدر بیرهم باشیم و فقت به خودمون فکر کنیم بخدا ادم دلش کباب میشه وقتی اینارو این جوری می بینه از شما خواهش می کنم تو جهام یک کاری کنید ادم ها اینارو مثا خودشون ببین و تو تلویزیون نشون بدید که بابا اینا هم مثل من تو ادم هستن فقت بیماری دوجنسگی دارن بخدا وقتی عذا می خورم و فکر می کنم الان یک دوجنسه به خاطر یک لوقم غذا باید اذیت بشه ناراحت میشم ما ایرانی هستیم پس این ها ایرانی هستن پس باید به این ها کمک کنم تا انسان دوستی خودمون رو نشون بدیم و از شما خواهش می کنم خواهش می کنم تو تلویزیون تو روزنامه به مردم بگید نشون بدید بابا اینا هم مثل من تو هستن . و خواهش می کنم برای اینا یک خونه یک جای برای اوا خوهر دوجنسه ها جای بزنید که این ها هم مثل من شما زندگی خوبی داشت باشن نه این که برن تو کار های بد تو جهام باید جا بندازیم ایناقول نیست فقط فقط یک انسان همین مرسی بای

Man ta hala 2jense nadidam vali khili delam mikhad bahshud dust besham va be darde deleshun gush konam

داستان خیلی ساده و متین بود .

سلام من نفس از تهران 35 سال هستم از شما خواهش می کنم برای این دوجنسه ها کاری بکنید و به مردم بگید این ها هم مثل ما انسان هیچ فرقی با ما ندارن از شما خواهش می کنم برای این دوجنسه ها کاری بکنید مرسی

سلام من بابک 22 از کرمان هستم خواهش می کنم برای این جور ادم کاری بکنید داستان خیلی ناراحت کندی بود

کاری نمیشه کرد چون ترک عادت خیلی سخته

سلام به خدا درست نیست با این انسانها اینجوری بر خورد میشه توی جامعه ما ؟ مگه اینها خلق خدا نیستند مگه اینها خدایی دیگر دارند؟ نه نه خدای همه ما یکیست پس باید فرهنگ خودمان را بالا ببریم و به این انسانها مثل بقیه انسانها نگاه کنیم

من باربد هستم از کرمان به نظر من باید سطح انش و آگاهی های تک تک افراد جامعه را از طریق آموزش های صحیح بالا برد

سلام

من با خوندن اين مطالب خيلي متاثر شدم.من بايه ترنس دختردوستم بخدايه تيکه ماهه.بيايدفرهنگسازيو ازخودمون شروع کنيِم.بيايدطرزفکرمونوعوض کنيم به اين عزيزان احترام بزاريم واونهاروبه حق طبعيشون که زندگيه برسونيم.

دلم سوخت براش
مشکل سطح فرهنگ آدم ها است
در کشور های مدرن با سطح فرهنگ بالاتر چنین مشکلاتی کمتر یا بهتر بگم اصلا پیش نمی آید.
یکی واسه اینا کاری بکنه
گـــــــــــــــــــــــــــرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم که واسه این عزیزامون روزی برسه که شاد باشن

.امیدوارم خدای بزرگ به همه این عزیزان هر چی که حقشون هست بده.به امید روزی که تمامی این عزیزان سلامتی کاملشونو به دست بیارن.از مقامات محترم هم خواهش میکنم فضای مناسبی یرای این عزیزان فراهم کنن تا این افراد با سلامتی به کانون جامعه برگرد.

ناشناس Iran (ISLAMIC Republic Of)
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|

من دوستی داشتم که از کودکی دوست داشت پسر باشد ولی یک دختر کامل بود ولی خوشبختانه در سن 29 سالگی عما جراحی کرد و به آرزویش رسید و ازدواج کرد . من به ترنسها حتمآ توصیه می کنم عمل کنند و خود را از برزخ تن نجات دهند . به امید روزی که همه ترنسها به آرزویشان برسند

سلام این چرا رفت دوجنسه شد که حالا ما باید براش دل بسوزونیم من فرصت نکردم متن رو بخونم اخه دیال آپم متن زیادم هست در فرصت بعدی سعی میکنم اونو بخونم(کپیش میکنم سرفرصت..)ممنون

نظراتتون .اقعاً مزخرفه اه
خدا یه چیزی میدونست که برای هرکی یه جنس انتخاب کرد.حالا یه مشت احمق میان توکار خداسرکشی میکنن باید جواب گوباشن چون این جسمی که در اختیار ماست امانته ومانباید حیات عادی اون روبه هم بزنیم
اونایی که این کارو میکنن در واقع به خوشون ظلم میکنندوحضور خودشون در جامعه رو سلب میکنن…واقعا متاسفم از این حماقت جبران ناپذیر……

ناهيد... Iran (ISLAMIC Republic Of)
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|

من اهل شهربابكم تواين شهرستان هم يكي ميشناسم كه همينطوريه ولي نميفهمم ادم به محضي كه دلش خواست جنس ديگه اي باشه بايد اقدام به جراحي كنه يا دلايل ديگه اي داره ؟؟اخه مگه از بچگي خانوادشون به اين موضوع پي نميبرن؟

علی فیضی United Kingdom
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|

اقا مرصاد تو ادمی هستی که واقعیت ها رو مزخرف میبینی به خاطر همین تو اعتقاداتت درست یا غلط غرق شدی.
برای همه ترنسها ارزوی بهترینها رو دارم

سلام.امیدوارم یه روزی رو ببینیم که مردم ما هم همچین کسایی رو باور بکنند و اونا رو اذیت نکنند.من وقتی دبیرستان میخوندم یکی از همکلاسیام هم اون طوری بود که ظاهرش دختر بود ولی درونش پسر بود حتی واسه خودش یه اسم پسر هم گذاشته بود اما همه فکر میکردند که اون داره نقش بازی میکنه یا میخواد خودش رو نشون بده اما درحالی که واقعیت یه چیز دیگه بود.اون حتی عاشق یکی از همکلاسیهامون هم شده بود ….ولی الان دیگه ازش خبری ندارم که خوب شده یا نه.امیدوارم همه تی اس ها به آرزوهاشون برسن.

نمیدونم چی باید گفت. امیدوارم به چیزی که میخوان برسن. خیلی متاثر شدم.
یکی باید یه کاری بکنه واسشون.
ایشاالله موفق باشن

برای همه ادم های این جوری دعا میکنم به چیزی که میخوان برسن ومردم هم قبولشون کنن من با خیلی از این ادم ها سرو کار دارم چون داخل رشته تربیت بدنی از این ادما خییییییییییییییییییییییییییییییلی هست همش از خدا میخوام کمکشون کنه اگر شما با همچین ادمایی در ارتباط هستید و عمل کردن خیلی هواشونو داشته باشید چون تازه میتونم بگم بعد از عملشون مشکلاتشون شروع میشه.

ميدونم خيلي سخته ولي شوما كه مادر زادي اين جوري هستيد بايد باهاش كنار بيايد ولي انشالا كه همتون خوب بشيد.

آبراهام لینکلن Iran (ISLAMIC Republic Of)
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|

مرصاد دعامیکنم بچه ای با این بیماری خدابهت بده تا بفهمی چی داری میگی ترنس های عزیز من به شکر خدا کاملا سالمم باتماتم وجود برای سلامتی شما دعا میکنم وامیدوارم همه مردم بیماری شمارو قبول کنن وشمارو مثل خانواده و دوستان خودشون توجامعه بپذیزن

سلام من رکسانا از گلستانم و در رشته ارشد گیاهی تحصیل میکنم.و به خاطر فرهنگ غلط حاکم در جامعه متاثر شدم. کارم و رشتم منو به این باور رسوند که از یک بزرگی نقل کنم: تنها مقصود در زندگی عشق ورزیدن به یکدیگر است حال اگر از عهده این مهم بر نمی اییم حداقل بکوشیم تا یکدیگر را نیازاریم…با ارزوهای سبز واسه همه ادمای که قلبای مهربونی دارن…

من در جایگاهی نیستم ک بگم حرف من درسته ولی نظرم اینه استقامت و اتکا به نفس عاملی که میتونه زندگی هر شخصی رو بسازه.من به این دوستان توصیه میکنم که صبور و مقتدر باشن.شما باید خودتون جامعه رو مجبور کنید که شما رو اون جوری که دوست دارید قبول کنن یا اگه این کار خیلی سخته با ظاهرتون کنار بیاید و خودتون رو با جنس ظاهرتون قبول کنید و زندگی رو به خودتون تخل نکنید و هر وقت فکر جنسیتتون آزارتون میداد به افرادی فکر کنید که معلول هستن و قسمتی از بدنشون رو ندارن یا سرطان دارن یا مادرزادی کلیه هاشون ضعیفه و هفته ای چند با دیالیز میشن یا افرادی که صرع دارن و بطور ناخوداگاه تشنج میکنن.خود من نقص عضو دارم من بچگی راشیتیسم (نرمی استخوان) داشتم و الان پاهام پرانتزی هستن و قوس کمرم کمی بیش از حد معموله ولی اجازه ندادم جامعه منو طرد کنه و برم دنبال شغلهای سطح پایین و با کمک ورزش کمی از این نقصا رو بر طرف کردم و الان اقتدارم از خیلی از افراد سالم بیشتره و به خودم اجازه نمیدم حسرت نداشته هام رو بخورم.پس شما هم محکم باشید.بدون غلط

سلام من واقعا برای کسانی که در جامعه ما دو جنسه هستند ناراحت می شوم چون مردم نمی دانند که اینها هم مانند ما انسانند و هیچ فرقی با ما نمی کنند امیدوارم که روزی برسد که همه این مسئله را درک کنند

من پزشکی میخونم خیلی دوست دارم بتونم روزی به همچین افرادی کمک کنم.



مطالب پیشنهادی
  • تیم بسکتبال
  • http://www.deznn.com
  • پارسه
  • شهرداری دزفول
  • موج چهارم
  • بروز نت اخبار فناوری اطلاعات
  • 0